Blog . Profile . Archive . Email  


وبلاگ شخصی وحید بهرامی

می خواهم خاطرات و افکارم را بنویسم.

 امروز آخرین روز خرداد ماه است. ماهی که بسیار پر فراز و نشیب بود به خصوص برای دانش آموزان که امتحان داشتن ( خود منم از همین دانش آموزانم ). بعضی ها خوندن خوب نتیجه گرفتن بعضی ها هم مثل من کم کاری کردن و باید پای لرزش هم وایسن. 

این ماه گریه داشت  خنده داشت  ناراحتی داشت  شادی داشت  ولی با گریه و خنده، شادی و نارحتی هرچه که بود گذشت. البته امروز فقط عمر خرداد ماه نبود که تموم شد، بلکه عمر سال تحصیلی 90-91 هم به سر آمد. یه سال تحصیلی پر فراز و نشیب برای دانش آموزان. 

بگذیریم حال از خرداد ماه و سال تحصیلی 90-91 هر طور که بودن برایمان سخت و آسون، تلخ و شیرن خداحافظی می کنیم.  خداحافظ

نوشته شده در چهار شنبه 31 خرداد 1391برچسب:خداحافظ-سال تحصیلی 90-91-خردادماه-پایان امتحان-پایان سال تحصیلی,ساعت 15:52 توسط وحید| |

 امروز امتحان آخر که امتحان ریاضی باشه رو دادم و دیگه از امتحان ها و درس و مدرسه خلاص شدم. انقدر خوشحالم که اشک شوق توی چشمامم جمع شده. 

از امروز تا موقع شروع امتحانات تجدیدی با خیال راحت وقت گذرونی می کنم و خوش می گذرونم. البته فکر نکنید خیلی وضعم خرابه ها! نه، فکر می کنم فیزیک و ریاضی رو بی افتم، اگه معلم دینی نمره مستمرم رو کامل نده دینی رو هم می افتم ولی درس دیگه ای نیست که بخوام نگرانش باشم.

خدایی ما پسرها چقدر پوست کلفتیم. من امروز به این نتیجه رسیدم. فکر کن امروز از سر جلسه اومدیم بیرون همه هم می دونیم شهریور هم مهمان کلاس و درس هستیم ولی اصلاً به روی خودمان نمی آوریم که مبادا ریا شود. رفتیم جلو در بسیج هنرستان نشستیم داریم جک می گیم و می خندیم. اونم چه خندیدنی. 

ما که تجدید شدیم اینجوری خوشحالیم  اگه قبول می شدیم چه طوری خوشحالی می کردیم نمی دونم والا.

به هر حال بچه های کوچیک تر از خودم رو می گم من و ببینید عبرت بگیرد برید درس بخونید. آخر عاقبت درس نخوندن اینکه مثل من یه آدم الاف می شدید که بیست و چهار ساعته توی اینترنت وله و  توی وبلاگش چرت و پرت می نویسه. تازه من با کلی اراده این شدم اونایی که اراده نداشته باشن با اولین تجدیدی این شکلی می شن 

پس مواظب خودتون باشید و درس بخونید و از من و امثال من عبرت بگیرید.

نوشته شده در سه شنبه 30 خرداد 1391برچسب:تجدیدی-امتحان شهریور-آخرین امتحان-خلاص شدن,ساعت 17:14 توسط وحید| |

عید فرخنده مبعث را به تمام مسلمانان جهان تبریک می گویم.

                               ستاره ای درخشید و ماه مجلس شد

                                                                            دل رمیده ما را انیس و مونس شد

                               نگارم که به مکتب نرفت و خط و ننوشت

                                                                            به غمزه مسئله آموز صد مدرس شد

نوشته شده در دو شنبه 29 خرداد 1391برچسب:عید مبعث-مبعث-تبریک-عید مبعث مبارک,ساعت 18:36 توسط وحید| |

 شنبه امتحان زبان فارسی داریم. داشتم دفترم را ورق می زدم و جزوه ای که معلم گفته بود و ما نوشته بودیم را می خواندم که رسیدم به درس سه. دیدم فقط عنوان درس را نوشته ام با خودآزمایی آن را، از جزوه و توضیحات خبری نیست.

یاد خاطره اول سال افتادم و حرف بی موقعی که باعث شد معلم عزیزتر از جان تا آخر سال درس سه را به عنوان تنبیه به ما نگوید.

البته ما و کمی دقیق تر بگویم من ماجراها با این معلم ادبیات و زبان فارسی داشتم طی این سال تحصیلی. به دلیل اینکه رشته من(صنایع چوب و کاغذ) تعداد کمی متقاضی داره، یعنی دقیقاً 10 نفر و رشته نقشه کشی عمومی هم وضع مشابه ای دارد و فقط وفقط یک نفر بیشتر از رشته ما هستند تصمیم بر این شد که تمام درس های عمومی این دو رشته با هم و در یک کلاس برگزار شود. که به صورت دوره ای گاهی در کلاس نقشه کشی و گاهی در کلاس ما البته بیشتر در کلاس ما به دلیل اینکه دم دست تر و نزدیک تر به دفتر معلمان بود برگزار می شد.

اولین جلسه ادبیات معلم آمد و بی سر صدا در کلاس نقشه کشی رفت. من و هم قطارانم ( شاید بهتر است بگویم همکلاسی هایم) در کلاس منتظر معلم بودیم و وقت می گذراندیم. تا اینکه خبر رسید معلم رفته سر کلاس نقشه کشی. ما هم تا بیایم و خودمون رو جمع و جور کنیم و به کلاس برویم یکی از بچه ها به شوخی گفت: ای بابا، معلم غلط کرده رفته کلاس نقشه کشی(البته تمام معلمان عزیز دل ما هستن و این رفیق ما بی ادب است) ما که نمی ریم.

اون شاگر دهن لق و آدم فروشی که اومده بود دنبال ما و سریع و به حالت دو رفت سر کلاس و گفت: بچه های صنایع چوب گفتن نمیان. معلم هم گفت به درک. و وقتی خاستیم شایدم هم خواستیم به داخل کلاس برویم با در بسته مواجه شدیم. ما هم پشت در نگران و مضطرب از ترس اینکه از درس عقب بمانیم ایستاده بودیم. به حالت زیر:

گفتم که چون خیلی نگران بودیم به این حالات در آمده بودیم.

خلاصه آن روز که جلسه اول بود سر کلاس نرفتیم. آن روزی هم که معلم داشت درس سوم را توضیح می داد یکی از بچه های رشته نقشه کشی یک حرف نامربوط و احمقانه ای زد. معلم هم گفت: آموختن به جاهل نارواست و به همین دلیل و با تمسک جستن به جمله معروف تشویق برای یک نفر ولی تنبیه برای همه تمام ما را تنبیه نمود و در خماری درس سه گذاشت.

در پست های بعدی خاطرات دیگری را که مربوط به معلم ادبیات و زبان باشد را برایتان می نویسم.

نوشته شده در پنج شنبه 25 خرداد 1391برچسب:حرف بی موقع-جلسه اول-ناراحتی-خماری-تنبیه,ساعت 18:8 توسط وحید| |

 فردی مسلمان یک همسایه به ظاهر بی اعتقاد داشت. هر روز و هر شب با صدای بلند همسایه را لعن و نفرین می کرد: خدایا! جان این همسایه کافر من را بگیر. مرگش را نزدیک کن (طوری که مرد همسایه می شنید) زمان گذشت و آن فرد مسلمان بیمار شد.

دیگر نمی توانست غذا درست کند ولی در کمال تعجب غذایش سر موقع در خانه اش ظاهر می شد.

مسلمان سر نماز می گفت خدایا ممنونم که بنده ات را فراموش نکردی و غذای من را در خانه ام ظاهر می کنی و لعنت بر آن مرد کافر خدانشناس...!

چند روزی گذشت. مرد مسلمان خواست برود غذا بردارد، دید این همان همسایه به ظاهر کافر است که غذا برایش می آورد و از آن شب به عبد، مسلمان سر نماز می گفت: خدایا ممنونم که این مرتیکه شیطان را وسیله کردی که برای من غذا بیاورد. من تازه حکمت تو را فهمیدم که چرا جانش را نگرفتی!!

با مدعی مگویید اسرار عشق و مستی

                                                    تا بیخبر بمیرد در درد خود پرستی!

نوشته شده در پنج شنبه 25 خرداد 1391برچسب:خودپرستی-مسلمان و کافر-قضاوت غلط-حکمت,ساعت 12:32 توسط وحید| |

 امروز به سلامتی امتحان تکنولوژی مواد رو هم زدیم تو گوشش. 

یه کتاب قطور و پر از چرت و پرت که هیچ نمی فهمم توش چی چی نوشته؟

امروز هرجوری بود این امتحان رو هم دادیم و می تونم یه نفس راحت بکشم و بگم فقط یه امتحان سخت دیگه باقی مونده اونم امتحان ریاضی روز سی ام هست. از الان تا شنبه که امتحان زبان فارسی عشق و حال می کنم. از شنبه تا سه شنبه که امتحان ریاضی گریه می کنم.

من فعلاً می رم عشق و صفا کنم. امیدوارم شما هم خوشحال باشید اگه امتحان دارید موفق باشید.

نوشته شده در چهار شنبه 24 خرداد 1391برچسب:شمارش معکوس-پایان خرداد-امتحان های آخر-امتحان ریاضی-عشق و حال,ساعت 17:48 توسط وحید| |

 امروز امتحان عربی رو هم دادیم. من نمی دونم چه مشکلی با درس عربی دارم. انگاری به طور ذاتی از عربی بی ذارم.

 

هر چقدر توی ادبیات فارسی و زبان انگلیسی با هوش و با استعدادم در حدی که نخونده تو امتحان قبول می شم توی عربی خنگ و بی سوادم. هر چی بیشتر می خونم کمتر یاد می گیرم. نمی دونم مشکل از کجاست.

دیروز نشستم دو دور کتاب عربی رو خوندم( ارواح خیکم). امروز صبح هم بلند شدم و از ساعت هفت صبح تا حدود هشت و نیم درس خوندم و رفتم سر جلسه امتحان تا با نام و یاد خدای مهربون امتحان رو راس ساعت ده ( ارواح خیکشون) شروع کنم. سوال ها رو که دیدم اشکم در اومد.

برگشتم به معلم گفتم: مرگ نزدیکه آقا قیومت نزدیک تر. کمکم کن که ثواب دنیا و آخرت داره. خلاصه نیم ساعتی با معلم درگیر بودیم دیدم از این معلم آبی گرم نمی شه. تهش گفتم جهنم نهایتش صفر می شم هرچی بلد بودم  نوشتم هرچی هم بلد نبودم از خودم یه چی در آوردم و نوشتم.

وقتی خواستم برگه رو به معلم بدم گفتم کمکم کن، هم اکنون به یاری سبز شما نیازمندیم.

حالا چهارشنبه رو بگو که امتحان تکنولوژی مواد داریم. درس خوب و شیرینی هست. فصل اول کتاب رو معلم برام توضیح می داد هم ما می فهمیدیم هم معلم، فصل دوم کتاب رو معلم می فهمید ولی ما نمی فهمیدم از فصل دوم به بعد نا ما می فهمیدم و نه معلم. حالا من این کتاب سیصد صفحه ای رو موندم چطوری بخونم.

تو رو خدا برام دعا کنید.

نوشته شده در چهار شنبه 22 خرداد 1391برچسب:امتحان, عربی, تکنولوژی مواد, درس سخت, درس شیرین,ساعت 17:19 توسط وحید| |

 تا حالا دقت کردید ....

وقتی میری سر جلسه امتحان ریاضی خوندی در حد لالیگا، روحیه در حد بوندسلیگا تمام سوالات رو حل می کنیم بعدش که برگه امتحان رو می بینی شدی دو و ملعم رو تموم فرمول ها و اعدادت یه خط قرمز کشیده.
وقتی معلم یه سوالی که می پرسه و تو بلد هستی، بالا پاین می پری، من من و ماما و عرعر و قاقار می کنی، تو سر و کله خودت می زنی ، می ری وسط کلاس داد می زنی، معلم انگار کر و کور شده و تو رو نمی بینه ولی وقتی یه سوالی رو بلد نیستی، سرت و میندازی پایین ساکت تر از در و دیوار می شی، خوت رو زیر میز توی جامیز قائیم می کونی نگاه معلم همچون همای سعادت روی شانه ات می نشینه و ازت می خواد جواب بدی.
تا حالا دقت کردی اگه به یه دختر تیکه بندازی یقت رو می گیرن و می گن مگه خودت خوار مادر نداری، اگه دختره بهت تیکه بندازی بازم یقت رو می گیرن و می گن خودت خوار مادر نداری.
تا حالا دقت کردی وقتی خسته و کوفته میای خونه، تا لباست رو عوض می کنی و کف زمین ولو می شی مادرت یادش می افته که چه چیزهای رو برای خونه لازم داره.
دقت کردی وقتی چیزی از پدر مادرت می خوای می گن خجالت بکش مرد شدی، وقتی موقع سربازی می شه و از معافیت حرف می زنی می گن باید بری سر بازی تا مرد بشی.
تا حالا دقت کردی وقتی نشستی داری درس می خونی در حد چی هیچ کس نمی بینه، ولی وقتی می شینی پای بازی کردن همه می گن، چقدر بازی می کنی، یکمی درس بخون.
نوشته شده در چهار شنبه 20 خرداد 1391برچسب:دقت کردی, خوار مادر, درس خوندن, همای سعادت, امتحان,ساعت 17:17 توسط وحید| |

 امروز به سلامتی امتحان فیزیک رو هم دادیم، ولی نفهمیدیم امتحان فیزیک بود یا هفت خوان رستم؟

 

ما که کلی خوندیم ، از نرم افزار کمک آموزشی گرفته تا کتاب و دفتر و جزوه ولی دیدم فایده ندارد یه برگه برداشتم خیلی خوش خط خوانا تک تک فرمول ها را نوشتم و خیلی حرفه ای توی پیرهن قایم کردم و رفتم توی جلسه.

البته فکر بد نکنید تقلب نبود، کمک بود.

رفتم نشستم سر امتحان سوال ها رو که دیدم دهنم باز موند. یک ساعت برگه ی تقلب ببخشید کمک رو زیر رو کردم چهارصد تا فرمول رو امتحان کردیم دیدم اصلاً جواب نمی ده.

بیست دونه تعریف فیزکی نوشتم تش بارومش رو جمع زدم دیدم ده هم نمی شم. دیگه حسابی اعصابم خورد شده بود. دلم می خواست معلم فیزیک رو بگیرم و یه کتک مفصل بهش بزنم.

خلاصه با هزار بدبختی و کمک از این و اون در و دیوار برگه رو سیاه کردیم. به حساب خودم اگه تموم سوال هایی که نوشته باشم درست باشه شاید سیزده چهارده بشم، البته اگه همش درست باشه.

نوشته شده در چهار شنبه 20 خرداد 1391برچسب:امتحان فیزیک, فیزیک, شاخ رستم, امتحان مخ شکن,ساعت 17:13 توسط وحید| |

 من واقعاً نمی فهمم چه عجله ای هست که تو وجود اکثر ما ایرانی ها پیدا می شه؟

 

نشستی داری کتاب می خونی، یا تو اینترنت چرخ می زنی یا هزار و یه کار دیگه می کنه، ناگهان تلفن زنگ می زنه. تا خودت رو به تلفن برسونی دو سه تایی زنگ می خوره. تا می گی الو، طرف از پشت تلفن به جای سلام می گه چرا گوشی رو دیر برداشتی؟!

دو باره سرت به هزار و یه چیز گرمه یکی در خونه البته جدیداً زنگ خونه را می زنه. تا خودت رو به در برسونی یه 10 ثانیه ای طول می کشه. تا در و باز می کنی طرف می گه چرا درو دیر باز کردی؟!!

من نمی فهمم مثلاً این چند ثانیه تاخیر تو برداشتن تلفن و یا بازکردن در چه ضراری به طرف مقابل می زنه. مثلاً کارش خیلی عجله ای هست.

یا اصلاً مگه قراره ما کنار تلفن یا دم در کشیک بکشیم ببینیم که تلفن زنگ می خوره یا کسی دم در میاد.

می گید نه، اینطوری نیست؟!

نمونه ش همین چند دقیقه پیش برای خودم اتفاق افتاد. تلفن خونه زنگ خورد و تا من خودم رو به تلفن بر سونه تلفن دو سه تایی زنگ زد. تماس رو وصل کردم و گفتم سلام می دونید چی شنیدم؟!!

 کره خر، چرا گوشی رو دیر برداشتی.

 حالا بگید چی کار داشت؟

 وحید، قهوه تلخ رو تا قسمت چندش داریم.

بله می خواست قهوه تلخ بخره نمی دونست کدوم قسمت رو بخره.

حالا شما خودتون قضاوت کنید.

ملت ما عصبی نیستن، پرخاشگر نیستن، عجول نیستن. 

اگه جواب همه اینها نه هست، پس می شه نتیجه گرفت همه این ها ساخت و پرداخته ذهن مریض منه و به این دلیل از تمام شما معذرت خواهی می کنم.

نوشته شده در چهار شنبه 19 خرداد 1391برچسب:عجول, عجله داشتن, عصبی, چرا عجله,ساعت 17:12 توسط وحید| |

 بعد تعریف کردن چند خاطره راجع به اردوی مشهدی که در اردیبهشت ماه داشتم یاد خاطره اولین ناهاری که در مشهد خوردیم افتادم که تعریف کردنش خالی از لطف نیست و خیلی هم بامزه هست.

 

شب که از تهران راه افتادیم. حدود 8 صبح رسیدم به مشهد. بعد از رفتن به زائرسرایی که تدارک دیده شده بود و جاگیر شدن و کمی صحبت کردن گفتن هرکس هرجا دلش می خواد بره فقط ساعت 1 تا 2/5 خودش را برای ناهار برسونه.

من و سه نفر دیگه از رفقا با هم راه افتادیم و رفتیم حرم آقا. نماز ظهر را خوندیم و برگشتیم به زائرسرا تا ناهار بخوریم. دیدم چه قیامتی هست.

جاتون خالی ناهار جوجه کباب بود ولی هنوز حاضر نشده بود. بچه ها که گشنه بودن و انگار از قحطی در رفته بودند سر از پا نمی شناختند. انگار گشنگی هوش از سرشان برده بود.

می زدن رو بشقاب ها و شعار می دادن. چه شعر های قشنگی. با قاشق می زدن رو بشقاب و می خوندن

ساعت دو نیم شد هنوز ناهار نخوردیم

                                             ساعت دو نیم شد هنوز ناهار نخوردیم

                            مگر مسخره کردید، مگر مسخره کردید، 

                                          غذا

نترسید، نترسید ما همه گشنه هستیم.

توپ، تانک، فشفشه جوجه باید جور بشه

حداد ( مسئول اردو و معلم پرورشیمان) حیا کن، کاروان و رها کن

یا ایها الا یقنون گشنمونه، وقت نونه


نوشته شده در چهار شنبه 18 خرداد 1391برچسب:ناهار در مشهد, وقتی ناهار دیر شد, زیارت,ساعت 17:11 توسط وحید| |

 امروز امتحان ادبیات فارسی داشتیم. یه امتحان دیگه هم از امتحانامون کم شد. امتحان سختی نبود ولی یه سوال رو همچین پیچونده بودن که من موندم توش و نتونستم جواب بدم. امتحان ریاضی مون که روز شنبه بود موکول شد به 30. حالا هم باید بشینم و خودم رو برای امتحان فیزیک آماده کنم. فقط 5 تا امتحان مونده تا از شر مدرسه راحت بشم. البته با این درسی که من می خونم تابستون هم مدرسه پا پیچم می شه. تو رو خدا برای تموم بچه مدرسه ای ها دعا کنید. امروز بعد از ظهر که یه نگاه کردم به آکواریم کلی حال گرفته شد. نفهمیدم کدوم یکی از این ماهی های از خدا بی خبر کله شارک بیچاره رو با یه گاز گنده به دو نیمه نا مساوی تقسیم کرده بودن.

نوشته شده در چهار شنبه 17 خرداد 1391برچسب:امتحان های آخر, امتحان پر, آکواریوم, حرف خودمونی,ساعت 17:10 توسط وحید| |

 برگشتنی از اردوی مشهدی که همین اردیبهشت ماه امسال داشتیم، یه کاروان از مدرسه دخترانه هم توی قطاری که ما بودیم بود و نکته جالبش این بود که واگن آنها درست چسبیده بود به واگن ما.

 

ساعت حرکت قطار آخر شب بود به خاطر همین نیم ساعت بعد از حرکت قطار و راست و ریست کردن جا همه لالا کردیم. ولی صبحش رو نگو. اوه اوه اوه

واگن ما از یه طرف چسبیده بود به واگن دخترا و از یه طرف دیگه به رستوران هتل. صبح بوده و همه گشنه بودن و صبحانه می خواستن. همه هم خوب می دونن چای شیرین عضو همیشگی خانواده صبحانه ما ایرانی هاست.

خوب توی قطا از کجا می شه چای گیر آورد؟ ا باریک الله از رستوران قطار، خوب دخترا برای اینکه یه استکان چای لب سوز لب دوز کمر باریک نوش جان کنن مجبور بودند دل به دریا بزنن و از واگن ما پسرها رد بشن.

حالا فرض کنید چه ماجرا های که پیش نیومد.

یه عده از بچه ها شماره ها شون رو با اسماشون رو روی یکه تیکه کاغذ می نوشتن و از پنجره می نداختن برای دختر هایی که سرشون رو از پنجره بیرون آورده بودند. آخه جهت باد طوری بود که اگه چیزی می انداختیم بیرون به سمت واگن دختر ها می رفت.

اون هایی که چسبیده به واگن دخترها بودند از تو پنجره کوپه هاشون بطری بطری آب می ریختن.

یه عده که رفته بودن توی واگن دختر ها و زده بودن زیر آواز که:

 بهار دسته جمعی رفته بودیم زیارت

                                          برگشتنی یه دختری خوشگل با محبت

همسفر ما شده بود همراه مون میومد..........

معلم تربیتی ما یه خانومه رو نهی از منکر کرد گفت خانوم حجابت رو رعایت نکن یه یکی از بچه ها جو گرفتش گفت خانوم رعایت کن دیگه، این چه سرو  وضعی که برای خودت راه انداختی. و از اون خانومه یه کشیده آب نکشیده دریافت کرد.

خلاصه هرکی هر کاری دلش خواست کردو همه یادشون رفت که هنوز یه روز نشده که از پابوس آقا امام رضا برگشته اند.

نوشته شده در چهار شنبه 15 خرداد 1391برچسب:امامر رضا, قطار مشهد تهران, دختر بازی تو قطار, ارود با دخترها, زیارت,ساعت 17:9 توسط وحید| |

 شعری متفاوت از سهراب سپهری بنام خیال پدر تقدیم به تمام پدران

شب بودوماه واختر و شمع ومن وخیال                            خواب از سرم به نغمه مرغی پریده بود

در گوشه اتاق فرو رفته در سکوت                                            رویای عمر رفته مرا پیش دیده بود

درعالم خیال به چشم آمدم پدر                                  کز رنج چون کمان قد سروش خمیده بود

موی سیاه او شده بود اندکی سپید                                  گویی سپیده از افق شب دمیده بود

یاد آمدم که در دل شبها هزار بار                                      دست نوازشم به سر و رو کشیده بود

از خود برون شدم به تماشای روی او                                  کی لذت وصال بدین حد رسیده بود

چون محو شد خیال پدر از نظر مرا                                         اشکی به روی گونه زردم چکیده بود

نوشته شده در چهار شنبه 15 خرداد 1391برچسب:میلاد حضرت علی, روز پدر, تولد امام علی, پدر,ساعت 17:8 توسط وحید| |

 توصیه تمام کارشناسان امور آموزشی به والدین چیست؟ فراهم آوردن محیط آرامی در ایام امتحانات برای بهتر درس خواندن دانش آموزان.

 

داداشم کوچیکم تلوزیون روشن می کنه، مادر داد می زنه خاموش کن، داداشم با گریه می گه چرا؟ تلوزیون داره سرو صدا می کنه، مادرم داد می زنه، وحید داره درس می خونه، خاموش کن صدایش نیاد دوباره داداشم با گریه می گه، مامانم داد می زنه، تلوزیون آهنگ می زنه و .....

من هم در اوج سکوت و کمال آرامش درس می خوانم.

پدرا، مادرا، جون هر کی دوست دارید این چند روز که ایام امتحان محیط خونه رو آروم نگه دارید.

نوشته شده در چهار شنبه 15 خرداد 1391برچسب:امتحانات, آرامش, دانش آموز, آرامش در امتحانات,ساعت 17:5 توسط وحید| |

 دوستان من بعد عمری می خواهم کنسول بازی ps1 رو ارتقاع بدم و یه کنسول بهتر بخرم ولی گیج شودم.

 

نمی دونم ps3، xbox و یا wii

لطفاً اگه کسی اطلاعی در مورد کنسول های بازی داره منو راهنمایی کنه. به خدا دیگه گیج شدم.

اگه از قیمتش هم اطلاع دارید اون رو هم بنویسد ممنون می شم.

نوشته شده در چهار شنبه 14 خرداد 1391برچسب:کنسول بازی, ps3, xbox, wii,ساعت 17:2 توسط وحید| |

 یادش بخیر، اردبیهشت همین امسال بود که رفتیم اردو مشهد که کلی ازش خاطره دارم. امروز می خوام یکی از اون خاطرات رو براتون بنویسم.

داشتم از حرم بر می گشتم توی مسافرخانه ای که اقامت داشتیم. توی راه کنار بازار رضا یه پسر بچه دست فروش جلوی منو گرفتم و ازم خواست ازش کتابچه دعا بخرم. من اول گفتم نه ولی پسرک شروع کرد به التماس کردن و قسم دادن. منم که دل رحم دوتا کتابچه دعا به قیمت 2500 ازش خریدم با اینکه می دونستم قیمت واقعی اش خیلی کمتر از این هست.
هنوز دو قدم دور نشده بودم که یکی دیگه جلوی منو گرفت و خواست یدونه از همون کتابا رو بهم بفروش به زور.
خلاصه منم که دیگه حال و حوصله نداشتم و خلقم تنگ شده بود و نمی خواستم سرم کلاه بره هرچه بهش گفتم نمی خرم قبول نکرد که نکرد.
یه لحظه گفتم بزنم تو گوشش، ولی دلم نیومد. یکی این که طرف از خودم کوچک تر بود یکی دیگه این که زشت بود آدم بره مهمون امام رضا بشه و یکی دیگه رو کتک بزنه یا دعوا کنه.
خلاصه هر جوری شد با زبون پسر رو رد کردم و پسر هم با یه غیظی منو نگاه کرد انگار که ارث باباش و خوردم ولی هیچ نگفتم. چون اینقدر حال خوبی از زیارت امام رضا داشتم که دیگه حال و حوصله دعوا با این و اون رو نداشتم.
نوشته شده در چهار شنبه 12 خرداد 1391برچسب:امام رضا, زیارت, اردو مشهد, دست فروش, دست فروش سمج,ساعت 17:1 توسط وحید| |

 یادش بخیر، سال اول دبیرستان بود. با هزار امید و آرزو امیدیم و گفتیم: شاگر اول می شیم. ولی نشد که نشد.

روزای اول هم من می فهمیدم معلم ها چی می گن و هم معلم ها از درس من راضی بودن.
وسط های سال من نمی فهمیدم معلم ها چی می گن ولی معلم ها همچنان از درسم راضی بودن.
آخر های سال باز هم نمی فهمیدم معلم ها چی می گن و اون ها هم از درس من ناراضی بودن.
بگذیریم. من خداراشکر تو همه درس ها نابغه هستم ولی تو دوتا درس می لنگم. عربی و ریاضی. عربی از اول راهنمایی و ریاضی که یک مشکل فراتاریخی برای اکثر دانش آموزان جهان است رو از اول ابتدایی درش می لنگیدم.
بگذریم، ما کلی تلاش کردیم و تو درس هایی که خوب بودم نمره خوب گرفتم و تو درس هایی که بدم بودم به هزار جهد و تلاش با یه نمره ناپلونی قبول شدم. اما تو ریاضی شدم 11. 
از نظر سیستم آموزش و پروش 11 قبوله ولی چون هنرستانی که من توش درس می خونم نمونه دولتی هست و قبول شدن من توی اون ماجرا داره که بعداً به تفصیل توضیح خواهم داد، شرط معدل داره و بنده چون به حد نساب نمره یعنی حداقل 12 برای هر درس نرسیدم من رو ثبت نام نکردن. به من و چند نفر مثل من یه فرصت جبران کردن توی تیر ماه دادن ولی من گفتم: کی حال داره تیر ماه بره امتحان بده.
خلاصه تابستان رو به بطالت گذراندیم و برای ثبت نام کردن دوباره گذرمان افتاد به هنرستان. گفتن چون نمره ریاضی کمه ثبت نام نمی کنیم. خلاصه بعد از کلی صحبت گفتن یه فرصت دیگه بهت می دیم و اینطوری شد که بازهم شهریور ماه ما عازم امتحان دادن شدیم.
من که کل تابستان لای کتاب ریاضی رو بازهم نکرده بودم هرچی از ریاضی بلد بودم از یادم رفته بود. گفتن چی کنم چه نکنم برای اینکه غر پدر و مادر رو نشنوم یه کتاب خودآموز ریاضی جلوی صورتم می گرفتم که مثلن من دارم درس می خونم. اما چه خوندنی.
بعد از گذشت یک هفته نوبت امتحان شد و من بدون کمترین انگیزه رفتم سر جلسه امتحان. اتفاقاً این بار 9 شودم.
گفتن یه هفته دیگه میای امتحان می دی. این آخرین فرصتت هست. گفتم بروی چشم ولی اینبار هم درس نخوندم. چون به این نتیجه رسیده بودم که با درس خوندن نمی شه قبول شد.
پس با کلی دفتر و جزوه و یک عدد ماشین حساب و خودکار راهی جلسه امتحان شدم. سر جلسه به مراقب گفتم استفاده از ماشین حساب آزاده؟ 
گفت آزاده.
بعد از چند دقیقه گفتم می شه از جزوه راهنمایی گرفت؟
گفت: اشکالی نداره.
رسیدم به جایی که دیدم با جزوه هم نمی تونم به سواله جواب بدم یهو دیدم یکی داره رد می شه. از بچه های کلاس خودم بود که ریاضی اش هم خوب بود.
گفتم می شه فلانی بیاد منو راهنمایی کنه؟
گفتم آقای فلانی بفرما ایشون رو راهنمایی کنی ولی تا حدی که تقلب نشه.
خلاصه با کمک خود مراقب و سه چهار نفر دیگه و ماشین حساب و جزوه شدم 13/5 . باز هم گفتن چون ترم اول هم معدل پاین بوده تو جمع تفریق نمی خونه و باید بشی 14. برو پیش معلم ریاضی ببینم بهت نیم نمره می ده.
رفتم پیش معلم و جریان رو گفتم. معلم گفت: نیم نمره چیه؟ قابلت رو نداره اصلا یک و نیم نمره می دم و من با نمره 15 قبول شدم و در مدرسه ثبت نام کردم.
حالا به نظر شما من خوش شانسم یا خدا منو خیلی دوست داره و یا بی خیالی ام بوده که جواب داده یا اینکه سیستم آموزش و پرورش کشکی هست؟
نوشته شده در چهار شنبه 10 خرداد 1391برچسب:امتحان, تجدیدی, شهوریور, آموزش و پرورش,ساعت 16:59 توسط وحید| |

 خدا بیامرزد مرحوم امام خمینی را که به واسطه آن من چند صباحی بیشتر برای خواندن درس ریاضی وقت پیدا کردم.

 

امتحان ریاضی ما شنبه 91/3/13 بود. منم که تو ریاضی زیر خط فقر هستم. تازه فقط اینم نبود که.

من احمق تو ایام مدرسه جو گیر شدم و یه مسولیت قبل کردم و قرار شد تمام سوالات فصل ماشین خانه تکنولوژی کارگاه رو بنویسم و 13 بهش بدم. منم که تو تنبلی شهره خاص و عامم هنوز که هنوز ننوشتم. به این می گن شانس دو طرفه.

فقط دعا می کنم به واسطه این تعطیلی غیر مترقبه امتحان ریاضی به عقب بی افته نه به جلو. 

و در آخر از خدا می خواهم چند صباحی که تا پایان امتحانات مانده این تنبلی را از من بگیرد و یه همتی به من اعطا کند در حد شهید همت تا بتونم ریاضی بخونم.

شما رو تو رو بخدا برای تمام بچه مدرسه ای ها دعا کنید.

نوشته شده در چهار شنبه 10 خرداد 1391برچسب:درگذشت امام, امام خمینی, تعطیلی, امتحان ریاضی,ساعت 16:58 توسط وحید| |

 سه شنبه مورخ 91/3/2 اولین امتحان با درس شیرین دین و زندگی آغاز شد. من که بمب روحیه و اعتماد بنفس هستم مانند یک کوه با صلابت رفتم توجلسه امتحان. یه نگاه به برگه انداختم می بینم 18 سوال داره.

بدون اینکه به خودم زحمت بدم برگه رو به دستم بگیرم تمام سوال ها رو در عرض 20 دقیقه نوشتم و اومدم بیرون. با هزار خوشحالی و سبک بالی داشتم تو حیاط مدرسه شیلنگ تخته می انداختم که یهو یه نفر عین اعجل مولق اومد و زد تو کاسه و کوزه هام. بر گشت گفت: سوال های صفحه دوم چقدر سخت بود؟!!!
منو می گی، بدتر برنج شفته و سوخته وا رفتم. گفتم: چرت و پرت نگو!!! مگه صفحه دوم داشت؟!
گفت: آره. مگه ندیدی؟! کوری مگه؟!!!
نشستم برگه رو نگا کردم دیدم ای دل غافل از 16 نمره برگه 9 نمره تو صفحه اول بوده 7 نمره تو صفحه دوم.
گفتم: چه کنم چه کار کنم، رفتم سراغ معلم عزیزتر از جان !!!!!!!
از در مهر و عطوفت وارد شدیم. معلم گفت: چی؟ نمره می خوای؟
قضیه رو براش تعریف کردم. یه دو تا کشیده زد در گوشم ( البته به شوخی) بعدش گفت: نمی دم. من که دیدم این طوری رفت سراغ مجیز گویی و تملق ورزی.
خلاصه بعد از کلی حرف دیدم فایده نداره. گفتم بهش: آقا می دونی چیه اصلاً؟!!!!!
گفت: چیه؟
گفتم: نمرت ارزونی خودت. شهریور رو که ازم نگرفتن.
گفت: بله؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! اونم با چشمای گرد و دهن باز.
گفت: مرد حسابی، اونقدری که چاپلوسی تو رو کردم اگه چاپلوسی در و دیوار و کرده بودم الان داشتن با هم حرف می زدن.
بعدم با کمال آرامش و تومانینه ( املاش رو بلد نیستم اگه غلطه ببخشید) مدرسه رو ترک کردم.
خدا بخیر کنه امسال رو.
نوشته شده در چهار شنبه 9 خرداد 1391برچسب:امتحان دینی, ضد حال, چاپلوسی معلم, نمره, معلم سفت,ساعت 16:57 توسط وحید| |


Power By: LoxBlog.Com